X
تبلیغات
معرفت
تاريخ : یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

بعضـــی ها رهگذرند...

از همــان اول...

می آیـــند كه بروند...

می آینـــد كه نمانـــند...

یادت باشـــد هیچ وقت دل نبنـــدی به بودنشــان...

چون وقتـــی بروند تو می مانـــی

و

دلـــی كه دیگـــر تا ابد دل نمی شـــود برایت...



تاريخ : جمعه بیست و نهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
با من لج نکن بغض نفهم!
اینکه خودت رو گوشه گلویم قایم میکنی
چیزی رو عوض نمیکنه بالاخره یا اشک میشوی در چشمانم
یا عقده در دلم



تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

چشمانت را ببند و فقط لحظه ای خود را به جای من بگذار
حس می کنی چقدر تنهایم؟!
وقتی میان این همه آدمک چوبی شانه ای نیست که تکیه گاه گریه ام باشد
وقتی که آغوشی نیست که از همه دل خستگی ها در بر بگیرم
وقتی دست های گرمی نیست که دستانم را شریک شود
یا اشکانم را با سر انگشت هم دلی پاک کند
وقتی که هیچ چشم منتظری در این دنیا برای من پلک نمی زند
وقتی صدایی نیست که خستگی لحظه هایم را با لحن گرمش دل داری دهد
وقتی که هیچ گوشی نیست که این همه دل نوشت را بشنود
حس می کنی تنهاییم را؟؟!!



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

جسمی‌ شکسته و روحی‌ پر از خراش
عاشق نمی شوم ، دلواپسم نباش

دستانی از تهی ، پاهایی از ورم
فکر مرا نکن ، امروز بهترم

حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست
این دل شکستگی ، اقرار بی‌ کسی ست

درگیر من مشو ، همدم نمی شوم
حوا مرا ببخش ، آدم نمی شوم

تقصیر تو نبود ، نه من نه بخت خود
تو عشق خط زدی ، من خواستم نشد

درگیره عادتم ، سرگرم خود شدن
در مرز یک سکوت ، دیگر نه تو نه من

از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش
حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش

امروز بهترم ، حوا بیا ببین
دلتنگ من مباش ، من مرده‌ام ... همین !



تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن

این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند

آن روزها مال باخته می شدی

و این روز ها دلباخته . . .



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

می خواهی قضاوتم کنی ؟
کفش هایم را بپوش…
راهم را قدم بزن…
دردهایم را بکِش…
سال هایم را بگذران…
بعد حق داری قضاوتم کنی!



تاريخ : سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
تا حرف عشق میشه من میــــرم

من سخت از این حرفا دورم

منم یه روز عاشقی کردم ،

از وقتی عاشق شدم اینجورم

دارو ندارم پای عشقم رفت

چیزی نموند جز ، درد نامحدود

این جای خالی که تو سینم هست

قبلاً یه روزی جای قلبـــــــــــم بود

این روزگار بد کرده با قلبم،

کم بوده از این زندگی سهمم

دلیل می بافم برای عــــشق،

برای چیزی که نمی فهمم

از آدمای شهر بیزارم ،

چون با یکی شون خاطره دارم

به من نگو با عشق بی رحمی

من زخم دارم ، تو نمی فهمی


غریبه ام با این خیابونا

من از تمام شهر بیزارم

از هرچی رابطست می ترسم

از هرچی عشقه من طلب کارم

همین که قلب تو مردد شد،

در دل من خاطره ای رد شد

از وقتی عاشقش شدم ترسیدم،

از وقتی عاشقش شدم بد شد . . .



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
هر چقدر


عطرت را عوض کنی

باز هم تنت …

بوی کثیفِ خیانت می دهد

عزیزِ لعنتی ام



تاريخ : یکشنبه هفدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

تلخ است،همه فکر کنند سرت شلوغ است…


و تنها خودت بدانی که چه تنهایی…



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـتـــــ . . . !


یـــــکــــ دل . . . !

یـــــکـــ آســـمــــان

یـــــکــــ بــــغـــض

و آرزو هــــای تــــــرکـــــ خـــــورده

بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی . . .



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
غمگینم همانند پرنده ای که


به دانه های روی تله خیره شده

و به این فکر میکند که چگونه بمیرد ؟

گرسنه و آزاد یا سیر و اسیر . .




تاريخ : چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
هــــــــی رفیق ...
هــــــــی رفیق ...

زیادی خوبی نکن !

انسان است ،

فراموشکار است ...!

از تنهایش که در بیاید ،

تنهایت را دور میزند !

پشت می کند به تو ،

به گذشته ات ...!

حتی روزی میرسد که به تو هم میگوید :

شما !؟



تاريخ : دوشنبه یازدهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

برای بعضی از آدمها محبت مثل فیلم خارجی بدون زیر نویس می مونه !
نمی فهمنش !



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

مردمانی هستند که می‌خواهند بدانند تو چه مرگــــتــــــ است ...

و وقتی بفهمند چه مرگــــتــ است ...

بهت می‌گویند بس کن ...

انرژی منفی نفرست ...

اینجاست که سکوتــــــــــــ معنا پیدا می کند ...

و تنهـــــــــــــــــــــــایی می شود تنها چاره ... !



تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

صدایـِ موزیــک همیشگی ..

قـورت دادنِ بغـض ..

هــجوم آوردنِ خاطراتـــ ..

حلقه ی شفافـه جمع شده دور چشمـا ...

زمزمــه ی آهنـگ ...

سرزنش کردن خودم ...

خونـدن 1 smsخــــاص ...

و خیس شـدن بی اختیار گـــونه ها...و مرگ تدریجــی ...

ایـن نه متنــه نه کپــی!

احوالــمه...ایــن حالِ من خـیلی حرفـه ها

بـچه هــــــا ...



تاريخ : سه شنبه پنجم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

بى تو

براى خودم مردى شده ام

مردى که هنوز

براى خودش گریه مى کند



تاريخ : یکشنبه سوم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

من مَردم

خشن و زمخت و مردانه

و اینکه در اوج عصبانیتم

با صدای زنانه ت اسمم را صدا میزنی

و جز "جانم" چیز دیگری نمیتوانم بگویم

به من ثابت میکند

مرد بودن چقدر سخت است



تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم

↕◘↕ شکستن دل ↕◘↕

◄◘► به شکستن دنده میماند ◄◘►

○♠○ از بیرون همه چیز روبه راه است ○♠○

☼♦☼ اما هر نفس ☼♦☼

☻×☻ درد ☻×☻

☺☻☺ است که میکشی ☺☻☺



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 | 20:27 | نویسنده : میثم

سال نو مبارک

لازم نیست برای طولانی زیستن،

به روزهای زندگی ات اضافه کنی،

تلاشت این باشد که

"زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

خسته ام؛


خسته تر از آنی که خیانت کنم


تنهایم؛


تنها تر از آنی که عاشق شوم



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می‌خریدن… شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می‌ذاشت و انعام میگرفت پیرزن با خودش فکر می‌کرد چی می‌شد اونم می‌تونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … می‌تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم .... بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار …. پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به همنوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

 اگر مستحق هستي از فرصت استفاده کن



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

دلم هوای خودم را کرده است


ایــن روزهـــا بیشــتر از هــر زمــانی دوسـت دارم خــودم باشــم !!


دیگــر نـه حــرص بدســت آوردن را دارم


و نه هـــراس از دســت دادن را ..


هرکـــس مـــرا میـــخواهد بـخـــاطــر خــودم بخواهــد


دلــم هـــوای خـــودم را کـــرده اســت ..


" همین "



تاريخ : شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

براﮮ بعضـــﮮ בرבها نــﮧ میتواלּ گریــــــــﮧ کَــرב . .

نــﮧ میتواלּ فریــــــآב زב (!)

براﮮ بعضـــﮮ בرבها . .

فقـــط میتواלּ نگــــاه کَرב

و بــﮮ صـــــבا شکستــ !

همیـــלּ . . .



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

خوب که فکر می کنم …

می بینم گاهی یک شکلات ِ مغزدار …

بیشتر میچسبد …

تـــــا …

عاشقانه های این عاشق های تو خالی !



تاريخ : سه شنبه بیستم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

تنهایی من از وقتی شروع شد...



که میان این همه"بود"


منتظر یکی بودم که "نبود"



تاريخ : یکشنبه هجدهم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

متــــــــاسفم…

نه برای تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست…

نه برای خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم….

متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را….

از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم….

تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم….



تاريخ : جمعه شانزدهم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

خاطره




خاطره نه سر دارد نه ته....بی هوا می آید تا خفه ات کندمی رسد گاهی وسط یک فکر،وسط خیابان،سردت می کند،داغت می کند،رگ خوابت را بلد است،زمینت می زند...خاطره تمام نمی شود،تمامت می کند...!



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

یــــاد تــــــــــــــو





پــــلاک

کوچـــه ، حـــتــــی آدرس

خانـــــه ام را عـــــوض کــرده ام
چه فایــــده ،

یــــاد تــــــــــــــو

در پــــرت تــــرین خیـــابـــان های

این شـــهــــر هـــم مـــــرا به راحــتــی

پـــیــــدا می کـــنـــد…



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

“کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند،

به نام بغض….”

عشق گم شده من …

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند،وآدمهائی که هرگز

تکرارنمی شوند….

وتو آنگونه ای…

فقط همین…



تاريخ : شنبه دهم اسفند 1392 | 7:7 | نویسنده : میثم

گفته باشم …

من درد میکشم اما تو چشمهایت را ببند،

سخت است بدانم میبینی و بی خیالی …

تویی که روزگاری برایم درمان بودی ..



  • معلم آی تی
  • راسو
  • قالب پرشین بلاگ