ﺍﯾﺴــــــﺘــــﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﺑﮕـــﺬﺍﺭ ﺳـــﺮﻧﻮﺷـــﺖ ﺭﺍﻫـــﺶ ﺭﺍﺑـــﺮﻭﺩ !
ﻣـــﻦ ﻫﻤﯿــﻦ ﺟﺎ،
ﮐﻨﺎﺭ ﻗـــﻮﻝ ﻫـﺎﯾﺖ ،
ﺩﺭﺳــــﺖ ﺭﻭﺑــﺮﻭﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘـــﻨﺖ
ﻭ ﺩﺭ ﻋﻤــــﻖ ﻧﺒـــﻮﺩﻧﺖ ، ﻣﺤـــــﮑﻢ ﺍﯾــﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
کارم از یــکی بود یکی نبــود گذشتــه است …

من در اوج قصه گـــم شدم …

عشق یعنی :

یکی ” بــود ” یکی ” نابــــود “



تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
وقتی کلافه ای از خشم
وقتی کارد بزنی خونت در نمیاد
وقتی آتیش گرفتی ... اون خونسرده
وقتی نفس هات داغ شده و قلبت میسوزه
وقتی تنت رو میلرزونه و مسخره وار میخنده
بیخیال شو ... بیخیال
به داد خودت برس تا هستی
برو بیرون ... یه هوایی تازه کن
نفس عمیق بکش و چاره ای بیندیش
آروم باش ... آروم
خدا داره نگات میکنه ... آبرو داری کن
راستی ...بهشت و جهنم همین دنیاس
بنشین و خوب نگاه کن ...



تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 7:8 | نویسنده : میثم |
سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم ...
ولی نمیدوانم چرا هنوز هم..

"دیروز ها"

بهترن !!!!!



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
نـه !
قـرارمـآن ایـن نــبود ...!
قـرار بـود دنیــآ بــآشد ..عـِشق بـآشد ...تــو بــآشے مـن بــآشمـ ...
حـآل
دنیــآ هـستْ ...عـشقْ هـست ... تــو هـستـے ...
امـآ
مـن بـے رحمــآنه از ایـن لیـست خـــط خــورده امـ



تاريخ : جمعه بیست و یکم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
بعضی وقتا

اینقدر دلت از یه حرف میشکنه

که...

حتی نای اعتراضم نداری

فقط نگاه میکنی و

بی صدا...

میشکنی....



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
فراموش کردنت

برایم مثل آب خوردن بود

از همان آبهایی که می پرد توی گلو و سالها سرفه می کنم…



تاريخ : دوشنبه هفدهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
خــوب، بــد، زشت ...

هــرچـه بود گـذشت ...

امـا به قیــمت. . .

اشکــ های یواشکــی . . .

بــی حوصلگــی . . .

بی صــدا شکستن قلــبم. . .

چشمـهای بــارانی که همیشـه خــیـس مــاند. . .

سکــوتی که هیچ وقت معــنا نشد. . .

دلتنــگی هــایی که تــوی عمق قلبم ته نشین شد. . .

انتظــاری که چشمـهایم را خشک کردند امــا نشد؛نیــامــد،نــدیــدم. . .

غــم هایی که از کنج دلم تکان نخوردند. . .

بغض هــای که پیـله کردند وآخر هـم پـروانه نشـدنـد. . .

آری...قیمــت این روزهــارا بــا جــانم پــرداختـم . . .

حــال تنهــا چراغ روشــن در دلــم همیــن ســاعات پــایــانی است. . .

دیگــر نفس هــای آخــرش را میــزنـد. . .



تاريخ : شنبه پانزدهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
نه تو دروغگو نیستی

من حواسم پرت است

گفته بودی دوستم داری بی اندازه

خوب که فکر می کنم

تازه می فهمم که بی اندازه یعنی چه



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
این روزها دچار سر گیجه‌ام
تلخ تر از تلخ…
زود می رنجم ، انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم …
چه اعتراف بدی…
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده، دلم هوای سردی غربت دارد …



تاريخ : سه شنبه یازدهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
همیشه حرارت لازم نیست ...

گاهی از سردی یک نگاه

میتوان آتش گرفت...



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
زیر بارانم بی چتر …
تنها بینی سرخم لو میدهد
مرا که باریده ام همراه ابرها
اما…

تابلوی قشنگی شده ایم : من و جاده و باران !!



تاريخ : جمعه هفتم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
از زلزله و عشق خبر ندهد کس


آن لحظه خبر شوی که ویران شده ای



تاريخ : چهارشنبه پنجم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
بی قرار تو ام و در دل تنگم گله هاست
آه! بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست



تاريخ : دوشنبه سوم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
ناگهان روزی می آید
که سنگینی رد پاهایم را
در درونت حس می کنی
رد پاهایی که دور می شوند
و این سنگینی
از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود !



تاريخ : شنبه یکم آذر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
وقتی ... وقت نداره برات
وقتی ... بازیش باهات تموم شده
وقتی ... بهونه تراشی می کنه
وقتی ... پابند حرفاش نیست
وقتی ... دلت بهت دروغ نمیگه
وقتی ... زیاد دلت می گیره
وقتی ... ... ...
تنهایی هات زیاد شد
تنها بمون ... تنها !
سرتو بالا بگیر و ترکش کن
برو ... اونقدر برو
که سایه اش رو هم نبینی
فراموشش کن ... فراموش !



تاريخ : جمعه سی ام آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
منو تو آغوشت بگیر خدا میخام بخوابم

آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم

منو تو آغوشت بگیر میخام برات بخونم

روی زمین چقدر بده میخام پیشت بمونم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
می گوینـــــد :

شــــــاد بنویــــس...!! نوشته هایـــــــت درد دارنـــــــــد...!!

و مـــن یاد مردی می افتــــم ، که با ویولونـــــش ...!!

گوشه ی خیابــــــان شاد میـــــزد...!! اما با چشمهـــــای خیـــــــس...!!



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
من این روزها مثل پاییزم رگبار وبارون وطوفانم .
نمیبخشم کسانی را که بهارم را زمستان کردند
مرا در جوانی پیر کردند
نمیبخشم کسانی را که معصومیت
قلبم را دزدیدند.
همانهایی تا با من بودند حدیث وفا گفتند
پشت سر خنجر زهر آلود جفا ساختند
نمیبخشم. به اشک چشمانم قسم نمیبخشم
یقین دارم خدا تاوان اشک هایم رامیگیرد.



تاريخ : شنبه بیست و چهارم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
برای من این ساعت هــا جــور خاصی میگذرنــــد..
نمی دانــی !
هیچ کس نمی دانــد !
پشت نبودن هـــای تــو
زمان چـــه بی رحمانه نبضش می زند..



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
هیس. . .
بگذارید برود. . .
ماندن التماسی نیست. . .
بهای سنگینی دادم تا فهمیدم. . .
کسی که قصد ماندن ندارد را باید راهی کرد. .



تاريخ : سه شنبه بیستم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
حـــکایـت زنـــدگی مـا شـده مــثـل دکــمـه ی پـــیـراهـن . .
اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،
تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !
بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛
زمــانی بـه اشــتـبـاهـت پــی می بـری کـه رســیـدی بـه آخــــرش . . !



تاريخ : یکشنبه هجدهم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
آنقدر به این روزهای تلخ عادت کرده ام

که وقتی لبخند میزنم قلبم تیر میکشد

بیچاره دلـــــــم . . .

چقد زود عادت میکند به نبودن آنچه میخواست.



تاريخ : جمعه شانزدهم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
دلت خیلی چیزها می خواهد ..
دلت می خواهد عاشق شوی ..
دلت می خواهد با او حرف بزنی ..
دلت می خواهد انقدر به پایش بشینی تا برگردد ..
دلت می خواهد تمام راز های نگفته ات را به کسی که عاشقت شده و عاشقش هستی در میان بگذاری اما گاهی حتی تا دم مرگ از دوری او رنج می بری ..
هرگز نمی توانی با کسی که دوسش داری حرف بزنی ..!
نمی توانی تا اخر عمر منتظرش بمانی و خیلی چیزها ..!
گاهی روزگار انقدر بر وفق مرادت است که دنیای جهنمی ات را با بهشت اشتباه می گیری و گاهی انقدر بلا سرت می اید که حتی نمی فهمی از کجا داری می خوری با همه اینها عاشقی و عاشق می مانی به امید اینکه شاید روزی برگردد..!
اما خوب می دانی که هرگز بر نخواهد گشت ...



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
دلـم گرفتــه اسـت یــا دلـگیــرم یـا شایـد هـم دلـم گیـر اسـت
نمــی دانــم …
اصـلاً هیــچ وقـت فــرق بیــن اینــها را نفهـمیــدم
فقـط مـی دانـم دلـم یـک جـوری مـی شـود
جــوری کـه مثــل همیــشـه نیــسـت
دلـم کـه اینـطــور مـی شـود ، غصـه هـای خــودم کـه هـیچ ،
غصـه ی همــه ی دنیــا مـی شـود غصـه ی مـن
بعــد دلــم بـدجــور غروب زده میشود



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
ﺧـــــــــــــــــﺪﺍﯾـــــــﺎ .. !

ﻣـــﻦ ﮐﻪ ﻏـُــﺼـﻪ ﻫﺎﯾـــﻢ ﺭﺍ ﺳـــــﺮِ ﻭﻗـــــﺘـــ

ﻣﯿــــﺨـــــــﻮﺭﻡ ..

ﭘـــــﺲ ﭼــــــﺮﺍ ﺧــــــــﻮﺏ ﻧﻤـــــﯿﺸــــــﻮﺩ

ﺩﺭﺩ ﻫـــــــــــــــــﺎﯾــﻤـ ـ ـ ـ ــ .. !



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
ذهن را درگیر باعشقی خیالی کرد و رفت

جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت

چون رمیدن های آهو ناز کردن های او

دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت

کهنه ای بودم برای دست های این و آن

هرکسی مارا به نوعی دستمالی کرد و رفت



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
این روزا پرم از درد از دلتنگی و بغضی که داره خفه ام میکنه. شب و روزم شده گریه های یواشکی زیر پتو. با یادآوری هر کدوم از خاطراتم بغضم میترکه و اشکم جاری میشه. خیلی خسته ام دلم همین روزا آرام خواهد گرفت. دیگر هیچ امیدی ندارم. امشب قرارم با خداست.



تاريخ : چهارشنبه هفتم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |
تـنها بوבטּ قـבرت میــפֿـواهد

و ایــטּ قـבرت را ڪسے بہ مــטּ בاב

ڪہ روزے مےگفت تــنهایــت نـمیــگذارم



تاريخ : سه شنبه ششم آبان 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم |