تاريخ : سه شنبه هفتم مرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
از تــو چه پنهان

با تمام بی پناهی ام

گاهی ایستاده

در پسِ همین وجود

در پسِ همین خنده های سرد

در پسِ همین گریه های گرم

هِی میمیرم و زنده میشوم!!!

سخت است...

صبور باشی...

و در حجم این سکوت

نفست بند نیاید...



تاريخ : یکشنبه پنجم مرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
مےپسندم پآیــیـز رآ ڪﮧ معآفمـــ میکند...

از پنهآن ڪردن دردے ڪﮧ..

در صدآیمــــ میـپـیـچـد و...

اشـڪے ڪﮧ در...

نـگـآهمـــ مـیـچـرخد...

آخـــر هـمــﮧ میــدآنـنـد ســرمــآ خــورده امـــــ...



تاريخ : جمعه سوم مرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
دستـــــ سرنـــوشتـــــــ را …

بـایـــــــد قطــــــــع ڪـــــــرد …

او دزد ” آرزوهـــــــاے ” مـنـــــ اســــــتــــــ …



تاريخ : چهارشنبه یکم مرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
خستـــه ام ... خستـــه ...

فقـــط نپـــرس چـــرا ...؟؟

باید تک تـــک آرزوهایـــت بر باد رفتـــه باشـــد ...

تا بدانی وقتـــی میگویـــم خسته ام ، یعنـــی چه ...!!!؟؟

 



تاريخ : دوشنبه سی ام تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
ایـن روزها غرق سـکوتم...

سـکوتی برگرفتـه از تنهایی...

سـکوتی کـه در پشت فریادهای بی صـدایم است

دلگیرم از خـودم ، از سـکوتی که نمیشکنـد...

از لبانی که نمی خـنـدنـد ، و از چشمانی که بی روح شـده انـد...

روزها آسمان خاکستری است...



تاريخ : شنبه بیست و هشتم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
می خواهم تمام سیگارها را

زیر تابلوی سیگار کشیدن ممنوع

دود کنم...

تا باطل کنم قانونی را که

معنای درد را نمی فهمند...



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
از سکوتــــــــم بترس ،
وقتــی کـه سـآکــت میشومـــــــ !
لـآبـد همـه ی درد و دل هــآیـم رآ بـرده امـ پیـش خــدآ …
بـیـشـتـر کـه گـوش دهـی ،
از همـه ی سکــوتــم …
از همـه ی بـودنــم …
یـــــــــــــک آه میشنــــوی !
و بـآیـد بتــرســی …
از آه مظـلـومـی کـه فـریـآد رسـی جـز خـدآ ندآرد



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم

ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
می گویند:
خوش به حالت!
از وقتی که رفته حتی خم به ابرو نیاوردی…!
نمی دانند بعضی دردها
کمر خم می کنند، نه ابرو…

 



تاريخ : جمعه بیستم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
این چندمین تولد توست؟

و چندمین انبساط مجدد کائنات؟

این چندمین بارخلقت است؟

و چندمین انفجار سکوت؟

چندمین لبخند آفرینش؟

خورشید را چندمین بار است که میبینی؟

و پروانه ساعتها چندمین بار است که میچرخد؟

و ثانیه چندمین بار است که به احترام تو برمیخیزد؟

چندمین بار است که مجدداً نفس میکشی؟

چندمین دم!؟

چندمین آن!؟

آه که تو چقدر خوشبختی!

و جهان چه پرغوغاست

که بینهایتمین تولد تو را جشن میگیرد . . .


تولدم مبارک

تولد



تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
این روزهــا که نیستی ؛

مهم نیستــــ زیاد

فقط باید یاد بگیرم

بدون تو روی پاهایم بایستم

به همین زودی . . .

باید یاد بگیرم

بدون تو بخندم

بدون تو نفس بكشم

" سخت است اما می شود

در نقش یك عاقل روم . . ."

باید یاد بگیرم

دلتنگی هایم را لا به لای شعرهایم پنهان كنم

تا صدایش آزارت ندهد

زمانی آدم بودم

اما حالا كوه شده ام

ببین جانم ؛ ما دیگر از خیر رسیدن گذشتیم . . .؛

رفتنت

آنقدرها هم كه فكر می كنی فاجعه نیست ها ،

فقط

من

مثل بیدهای مجنون

ایستاده می میرم . . .

همین ؛......



تاريخ : دوشنبه شانزدهم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
جـــ ــــآی بَعضـــــــــی هــآ (!)
تـــــوی ِ کِتـــــآب ِ جُغــــرآفیـــــــــآ خآلیــــِـــه ؛
بــــآ عُنوآن ِ پَستـــــ تـــَـــرین نُقطــِـــه ی دُنیـــــــــــــــــآ !!!!



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
خــودَم قَبـــول دارم کـــهنه شـــده ام
آنـــقدر کـــهنه کــه می شــوَد
رویِ گَردو خـــاک تَنـــَم یــادگــاری نــوشت
بنویس و برو..



تاريخ : پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد

کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است

چندیست تــابـــلو زده ام

کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید

نـــه بـــرای دل شکسته ام

بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریـــد



تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
خـــوابهـایـم گاهــ ـ ــ ـــــی ...

زیباتر از زندگـــی ام مـی شـونــد ...

کـاش گـ ــ ــاهــی ...

بــــــرای همیشه خـــواب مــی مــانــدم ......!



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
آنقـــدر بغـض هــایــم را فــرو دادم و خندیــدم


که خــدا هــم بــاورش شــد چیــزی نیــست ...

فــریــب خــنــده هــای مــرا نــخـور

مــن سالــهاســت

در خــفا گــریــه مــی کــنـم...



تاريخ : جمعه ششم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
دلتنـــــگ که میشــــوی......

دیگـــــر اِنتظــآر معنــآ نـــدآرد.....

یک نگـــــآه ٬ کمی نآمهــــربان

یک واژه ٬ کمی دور اَز انتظـــآر

یک لحظه فآصله ٬ میشـکنـد "دلت" را....!!!

میشـکنـد "بغضت" را.....!!



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
ﮪﯿـــــــﺲ
ﺣﺎﻟـــــﻢ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﺧـــــﻮﺏ ﺧـــــــــــــــﻮﺏ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧــــــــﻮﺏ ﮪﺎﯾﯽ ﮐﻪ
ﻭﻗﺘـــــــــــﯽ ﻣﯿﮕﻮﯾـــﻢ
ﺧﻮﺑــــــﻢ
ﺍﺷــــــــــﮏ ﮪﺎﯾــــــــﻢ
ﺳﺮﺍﺯﯾـــﺮ ﻣﯿﺸــــــــﻮﺩ
ﻧﻘﺎﺏ ﺻﻮﺭﺗـــــــــﻢ ﺑﺎ
ﻗﻄــــــــﺮﻩ ﮪﺎﯼ ﺍﺷﮑــــــــــﻢ
ﺧﯿـــــــــﺲ ﻣﯿﺸـــــﻮﺩ .........
ﺍﻣــــــــﺎ ﻟﺒﺨﻨـــــــــﺪﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺐ ﮪﺎﯾﻢ
ﭘــــــﺎﮎ ﻧﻤﯿﺸـــــــــﻮﺩ
ﻣــــــﻦ ﺧﻮﺏ ﺧﻮﺑـــــــــﻢ
ﻓﻘـــــــــﻂ ﮔﺎﮪﯽ ﺍﻭﻗـــــــــــﺎﺕ
ﻗﻠﺒـــــــﻢ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﯿﺴـــــــﻮﺯﺩ
ﻧﻔﺴـــــــﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺍﻓﺘـــــــﺪ

مـــــــــن خــــــــــــــــــــــــــوبــــــــــم....!!!!!!



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
اگر افتخارت دل شکستن است
به عزیزانت بگو برایت اسپند دود کنند
اینبار افتخار که نه
حماسه آفریدی ...



تاريخ : شنبه سی و یکم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
بفــــــــــهم

اگر تلافی نمیکنم،

نــــه اینکه بلــــد نیستم

اگر تلافی کنم،

به دوستت دارم هایی که به "تــــو"گفتم،توهین میشه

و این توهین به خـــودمـــــه



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
دِلــَــم کـــــه اَز کَســـــی بگـــــــیرَد پاکــــــ میکُنَمــــ...

گـــــــاه اِشتباهـــــــــَش را...!

گـــــــاه خـــــــــــودَش را...!



تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
یـه دریــا اشــک بــرای ریــختـن دارم
یـه دل گــرفـته
یـه زنــدگـی پــر از خــالـی
مــن سـرشارم از تـنهــایـی …



تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
آدمهایی که ما را ترک میکنند سه دسته اند:

یک گروه آنهایی که بر میگردند

گرچه نه آنها دیگر همان آدمهای سابق هستند و نه ما!

گروه دوم کسانی هستند که هرگز بر نمیگردند

چه آنهایی که نمیخواهند ، چه آنهایی که نمیتوانند!

گروه آخر آنهایی هستند که باید دعا کنیم

آنچنان پلهای پشت سرشان را خراب کنند

که اگر هم بخواهند ، نتوانند برگردند!

خطر ناکترین گروه سومیها هستند .

چون موقع رفتن طوری ما را میشکنند ،

که ما تا مدتها در کما میمانیم

و خیلی دیر میفهمیم

که برای چه آدمهای بی ارزشی اشک ریختیم ،

احساس گناه کردیم،

از خود گذشتگی کردیم ،

و تا مرز نابودی ، زندگی را فدا کردیم ...

خیلی دیر میفهمیم ... خیلی دیر ...

ولی یک روز میفهمیم ...

چیزی که هرگز نمیفهمیم این است

که اصلا چه چیز این آدمها را آنقدر دوست داشتیم؟؟؟؟

( روزی که آدمهای بزرگتری ، با ارزشهای والاتری

وارد زندگی ما شدند ،

آن روز قدرِ خودمان را بیشتر میدانیم )



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
وقتی دلم به درد میاد و کسی نیست به حرفهایم گوش کند،

وقتی تمام غمهای عالم در دلم نشسته است،

وقتی احساس می کنم دردمند ترین انسان عالمم...

وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند...

و کسی نیست که حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ کند...

وقتی تمام عالم را قفس می بینم...

بی اختیار از کنار آنهایی که دوسشان دارم..

بی تفاوت می گذرم...



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
همین که چمدانت را بر می داری ،
همه می پرسند می خواهی کجا بروی ...
اما وقتی یک عمر تنهایی ،
هیچ کسی از تو نمی پرسد کجایی !
انگار همین چمدان لعنتی ، تمام ترس مردم از سفر است
هیچ کسی از تنهایی تو نمی ترسد ...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
تو اشتباه من نبودی..

سرنوشت من بودی..

دوست دارم بدانم دیگر چه چیزهایی در سرنوشت دارم…

بعد از تو، نوبت کدام بدبختیم است…

اشکالی ندارد، خدا داناست...شاید کسی صبرش بیشتر از من نبوده…



تاريخ : شنبه هفدهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
ما فکر میکنیم بدترین درد
از دست دادن کسیه که دوستش داریم!
اما...
حقیقت اینه که
از دست دادن خودمون
و از یاد بردن اینکه کی هستیم!
و چقدر ارزش داریم...
گاهی وقتها
خیلی دردناکتره ...

از همه اینا دردناک تر اینه که هم اونی که دوسش داری رو از دست بدی هم خودتو



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
درسِ عبرتیــــ شــدی برایَم ...

ایــن بـــار

پُشتِ دستــم را نه ...!

پـشـتــــ قـلـبــ ـم را داغ مـی گـذارم...!



تاريخ : سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
بعضی بعضی ضربه ها نمی بــره...

زخــــــم نمــــی کنـــــه....

حتّی خراش هم نمــی ندازه....!


فقــــط "دردت" میــــاد....

اونقدر که نــــــــفست رو "بنـد" میاره!!!!



تاريخ : یکشنبه یازدهم خرداد 1393 | 7:7 | نویسنده : میثم
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

 

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

 

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

 

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند



  • معلم آی تی
  • راسو
  • قالب پرشین بلاگ